قصه کودکانه روباه و لک‌لک

۳ قصه کودکانه جذاب و دوست داشتنی
۳ قصه کودکانه جذاب و دوست داشتنی

روزی روزگاری، یک روباه زندگی می‌کرد که رفتار خیلی خوبی نداشت. یک لک لک در نزدیکی خانه‌ی روباه زندگی می‌کرد. روباه همیشه لک لک بیچاره رو به خاطر چهره‌اش و پاهای بلندش مسخره میکرد!!

یک روز روباه نقشه‌ای کشید که بتونه کاری بکنه تا لک‌لک حسابی ناراحت و خجالت زده بشه. اون رفت پیش لک‌لک و گفت:

اوه لک لک جون، دوست عزیزم! آیا افتخار میدی که امشب شامت رو با من بخوری؟؟؟

روباه با خودش لبخند زد و داشت به نقشه‌ی بی ادبانه‌اش فکر میکرد. لک لک کمی تعجب کرد اما خیلی خوشحال شد. اون دعوت روباه رو قبول کرد و موقع شام به خونه‌ی روباه رفت. لک لک واقعا گرسنه بود و آماده بود که کلی غذا بخوره!!

روباه با کلی قشقرق و سر و صدا، یک ظرف سوپ سر میز آورد. ولی کاسه‌ی سوپ خیلی کم عمق بود. لک لک بیچاره فقط میتونست سر نوکش رو داخل کاسه ببره!! اون اصلا یک قطره از سوپ رو هم نتونست بخوره!!!

روباه با خیال راحت از کاسه‌ی سوپش سر میکشید
روباه با خیال راحت از کاسه‌ی سوپش سر میکشید

روباه با خیال راحت از کاسه‌ی سوپش سر میکشید و با اشتها میگفت:

عجب سوپ خوشمزه‌ای!!! من واقعا دارم از طعم این سوپ لذت میبرم!!

لک لک کمی از رفتار روباه ناراحت شد. لک لک بیچاره با این که خیلی گرسنه بود، ولی اصلا از اون افرادی نبود که سریع کنترل خودشون رو از دست میدن و عصبانی میشن!!

بنابراین، اون با مهربانی از دعوت روباه تشکر کرد و از اون پرسید:

آیا من میتونم برای جبران زحماتت، فردا شب تو رو برای شام دعوت کنم؟

فرا شب ، روباه به موقع به خانه‌ی لک لک رسید و منتظر نشست تا غذا آماده بشه. لک لک از آشپزخونه بیرون اومد. ناگهان بوی خوش ماهی کبابی توی فضا پخش شد. آب از لب و لوچه‌ی روباه راه افتاده بود!!

ولی چه فایده!!! لک لک ماهی‌ها رو توی گلدونای بلندی گذاشته بود که تازه خیلی هم باریک بودن!!!

لک لک به راحتی نوک بلند خودش رو داخل گلدون برد
لک لک به راحتی نوک بلند خودش رو داخل گلدون برد

لک لک به راحتی نوک بلند خودش رو داخل گلدون برد و با لذت شروع به خوردن کرد. ولی تنها کاری که روباه می‌تونست انجام بده این بود که به گلدون خیره شود وفقط از بوی ماهی کباب لذت ببره. اون واقعاً از این کار عصبانی شد، اما لک لک بلند شد و با مهربونی گفت:

آه، روباه عزیز!!! باید یاد بگیری با مردم همونجوری رفتار کنی که دوست داری باهات رفتار کنن!! مگه نه؟

داستان کودکانه خرگوش و لاک پشت

داستان کودکانه خرگوش و لاک پشت
داستان کودکانه خرگوش و لاک پشت

روزی روزگاری در یک جنگل زیبا، یک خرگوش خاکستری بامزه زندگی می‌کرد. خرگوش قصه‌ی ما یک ذره نامهربون بود و دوستش لاک پشت رو به خاطر این که مثل خودش سریع نبود و خیلی آهسته راه میرفت، مسخره میکرد!!

خرگوش همیشه با خنده به لاک پشت میگفت:

تو با این سرعتت اصلا به جایی هم میرسی؟؟!!

لاک پشت هم با متانت جواب میداد:

اوهوم معلومه!! من خیلی زودتر از اونچه تو فکر میکنی به مقصد میرسم. اصلا میدونی چیه؟؟ بیا یک مسابقه برگزار کنیم و ببینیم که کی واقعا برنده میشه!!

خرگوش با خودش فکر کرد که این خیلی سرگرم کننده و باحاله!!
خرگوش با خودش فکر کرد که این خیلی سرگرم کننده و باحاله!!

خرگوش با خودش فکر کرد که این خیلی سرگرم کننده و باحاله!! اون خودش رو تصور کرد که توی مسابقه کیلومترها جلوتر از لاک پشت میدوه و از خوشحالی قهقهه زد!!

خرگوش با شادی گفت:

باشه. اگه تو آماده‌ای حتما اینکارو میکنیم!!

اونا دوست خوبشون روباه رو به عنوان داور انتخاب کردن. روباه با صدای بلند گفت:

سه، دو، یک… حرکتخرگوش خیلی سریع جلوتر رفت و به سرعت دور شد. در حالی که لاک پشت به آرومی روی پاهای کوچکش میخزید و لاک سنگینش رو روی پشتش حمل می کرد.

خرگوش می‌دونست که لاک‌پشت فاصله بسیار زیادی باهاش داره و خیلی طول میکشه تا بهش برسه؛ بنابراین با خودش فکر کرد که کمی بخوابه تا لاک پشت بهش برسه. خرگوش با خودش تصور میکرد که این کارش باعث میشه لاک پشت بیشتر خجالت زده بشه!بعدش اون میتونه دوباره سریع شروع بکنه و به خط پایان برسه!!

در همین موقع، لاک پشت به آرومی و پیوسته به حرکت خود ادامه میداد
در همین موقع، لاک پشت به آرومی و پیوسته به حرکت خود ادامه میداد

در همین موقع، لاک پشت به آرومی و پیوسته به حرکت خود ادامه میداد و با گذشت زمان، از نقطه ای که خرگوش در اونجا به خواب عمیقی فرو رفته بود عبور کرد.

لاک پشت فقط به راه خود ادامه میداد و به هیچ جیزی دیگه‌ای توجه نمیکرد تا اینکه خیلی به خط پایان نزدیک شد. خرگوش ناگهان از خواب بیدار شد و تا اونجا که می تونست تند و سریع دوید اما خیلی دیر شده بود. لاک پشت از خط گذشت و برنده اعلام شد!!

روباه عاقل که این صحنه رو تماشا میکرد به خرگوش گفت:

حالا فهمیدی؟؟ همیشه کسی که سریعنره برنده نمیشه!! اونی برنده میشه که پیوسته به راهش ادامه میده و دیگرانو دست کم نمیگیره!!!

قصه کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

قصه کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو
قصه کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو

روزی روزگاری بر فراز یک تپه بلند، یک قلعه طلایی قرار داشت. قلعه و تمام وسایل اون از طلای خالص بیست و چهار عیار ساخته شده بود. حتی خندق اطراف قلعه هم پر از طلای مایع بود که شکوهمندترین قوهای طلایی دنیا روی آن شنا می کردن.

توی این قلعه یک ملکه زندگی می کرد که زنی حریص و وحشی بود. تمام پادشاهی از این ملکه نفرت داشتن. البته این اصلا تعجب آور نیست چون این ملکه فقط به طلای گرو قیمتش اهمتیت میداد!!

یک روز صبح، در تالار ملکه به صدا درومد.
یک روز صبح، در تالار ملکه به صدا درومد.

یک روز صبح، در تالار ملکه به صدا درومد.

 

او فریاد زد:

وارد شوید!

یک پسر خدمتکار لاغر با یک طومار بزرگ وارد شد. طومار را باز کرد و شروع کرد به خوندن.

اون گفت:

پیامی از معدن رسیده خانم!

سپس مکثی کرد و با حالتی عصبی این پا و اون پا کرد!!

ملکه با بی حوصلگی به اون خیره شد و با صدای بلندی فریاد زد:

بدو دیگه پسر. حرف بزن!! حوصلمو سر بردی!!

پسرک گفت:

اممم خب، توی این پیان نوشته که تموم طلاها از بین رفته، خانم.

پسرک طومار رو چرخوند تا به ملکه نشون بده.

ملکه فریاد زد:

نه نه!! این امکان ندارهههه!!!

تموم طلاهای پادشاهی از بین رفته بود
تموم طلاهای پادشاهی از بین رفته بود

اما حقیقت داشت!.
تموم طلاهای پادشاهی از بین رفته بود. ذخایر خالی بود و معادن هم خالی شده بودن. حتی یک مثقال طلا باقی نمونده بود و ملکه خیلی خیلی عصبانی و خشمگین بود.
او تشکیل یک جلسه داد که هر مرد، زن و کودکی از سراسر پادشاهی مجبور بودن در اون شرکت کنن!!
در روز جلسه، همه بیرون دروازه های طلایی قلعه در انتظار ورود ملکه جمع شدن.
ناگهان صدای شیپور به صدا درومد.

صدای کلفتی فریاد زد:

همه به احترام ملکه از جاتون بلند بشید!!!

ملکه جلو رفت و فریاد زد:

ما به طلا نیاز داریم! و من تا زمانی که کسی پیدا نشه که برای من طلا پیدا کنه، دست بردار نیستم!!

او به مرد جوانی در میان جمعیت اشاره کرد و گفت:

تو! تو میتونی برای من طلا بیاری؟؟

مرد با ترس و لرز جواب داد:

اوه نه خانم! من فقط یه پسر فقیر نانوا هستم! من هیچ طلایی ندارم!!

ملکه با عصبانیت جیغ زد:

این خائن رو تبعید کنید!!

سه نگهبان زره پوش مرد رو گرفتن و اونو تا سیاه چال‌های قلعه کشون کشون بردن!!

این بار ملکه به زن جوانی اشاره کرد و گفت:
این بار ملکه به زن جوانی اشاره کرد و گفت:

این بار ملکه به زن جوانی اشاره کرد و گفت:

تو چی؟ تو میتونی برای من طلای زیبا و گرانبها بیاری؟

دخترک جواب داد:

وای نه خانم! من فقط یه دختر هیزم شکن فقیرم!!

بدون لحظه‌ای درنگ، ملکه فریاد زد:

این دختر گستاخ رو به سیاه چاله بندازید!!

و نگهبانان زره پوش اونو دستگیر کردن و با سرعت به سمت سیاه چاله‌های تاریک قصر بردن!!

مردم واقعا وحشت کرده بودن و استرس داشتن
مردم واقعا وحشت کرده بودن و استرس داشتن

مردم واقعا وحشت کرده بودن و استرس داشتن. مردم با عصبانیت به اطراف نگاه می کردن. معلوم شده بود که این ملکه بی رحم و حریص برای به دست آوردن طلای گرانبهای خودش دست به هرکاری میزنه!!

این بار ملکه که به وضوح بی قرار شده بود، به پسر جوونی که کنار والدینش ایستاده بود اشاره کرد و فریاد زد:

تو پسرک!!

بله خانم؟

پدر و مادر پسرک مضطرب شده بودن چون اونا میدونستن که پسرک حتی یه مثقال طلا هم نداره!!

حرف بزن دیگه. آیا میتونی برای من طلا بیاری؟
حرف بزن دیگه. آیا میتونی برای من طلا بیاری؟

ملکه گفت:

حرف بزن دیگه. آیا میتونی برای من طلا بیاری؟

خب میدونید خانم. من پسر یه کشاورز هستم و میتونم یه تله کاه رو به طلا تبدیل کنم!!

ملکه نگهبانان را احضار کرد و فریاد زد:

این پسر رو در انبار حبس کنید. اون باید تا طلوع آفتاب تموم کاه منو به طلا تبدیل کنه، وگرنه برای همیشه به سیاه چال تبعید خواهد شد!

نگهبانان پسرک رو گرفتن و به داخل انبار انداختن و در رو پشت سرش کوبیدن. سپس در رو با زنجیر و قفل محکمی بستن تا پسرک نتونه فرار کنه!!
هوا تاریک شد. پسر روی کاه‌ها نشست و سرش رو توی دستش گرفت!!

او با صدای بلند آه کشید و گفت:
او با صدای بلند آه کشید و گفت:

او با صدای بلند آه کشید و گفت:

وای، حالا من باید چیکار کنم؟ من فقط میخواستم از سیاه چال نجات پیدا کنم. من که بلد نیستم کاه رو به طلا تبدیل کنم!!

پسرک تو همین فکرا بود که ناگهان اتفاق خیلی عجیبی افتاد!! نور بزرگی پدید اومد و جن کوچکی ظاهر شد!!

جن گفت: من می تونم.
جن گفت: من می تونم.

جن گفت:

من می تونم.

پسر جواب داد:

میتونی چیکار کنی؟؟

من میتونم کاه رو به طلا تبدیل کنم و تو رو از زندگی پر درد و رنج در سیاه چال ها نجات بدم.

پسر لبخند زد.

جن ادامه داد:

با این حال، این کار بهایی داره. طلا برای من ارزشی نداره ولی تو پسرک، تو خیلی برای من ارزش داری. در ازای نجات دادن جونت، من تو رو به بردگی میگیرم!!

پسر که چاره‌ی دیگه‌ای نداشت، با اکراه قبول کرد.

جن گفت:

خیلی خب.

و با تکون دادن انگشتان ریزش، یک ماشین بافندگی ظاهر شد. جن نشست و شروع کرد به چرخوندن ماشین!!

جن روی قول خودش بود و کاه رو طلا تبدیل کرد!!
جن روی قول خودش بود و کاه رو طلا تبدیل کرد!!

جن روی قول خودش بود و کاه رو طلا تبدیل کرد!!

با طلوع آفتاب تموم کاه‌های انبار از بین رفت و به جای اونا، یک تپه‌ی بزرگ طلا به وجود اومد. طلاها بیشتر از همه‌ی طلاهایی بود که توی معدن‌ها وجود داشت!!

پسرک شروع کرد به گریه کردن.

من تو رو از سیاه چاله های شیطانی ملکه نجات دادم! چرا اینقدر اشک میریزی و گریه میکنی؟؟

پسر هق هق گریه کرد و گفت

من گریه می کنم، چون الان دیگه برده تو میشم و دیگه خانواده‌ام رو نمیبینم. اونا به شدت منو دوست دارن و من نمیتونم زندگی خودم رو بدون اونا تصور کنم.

با شنیدن این، جن برای یک لحظه به پسر ترحم کرد و با لبخندی ترسناک گفت:

بهت میگم چیه. تا طلوع آفتاب بهت فرصت میدم تا اسم من رو حدس بزنی و اگر این کار رو کردی، من هم از تو میگذرم. حالا برو یش خانوادت و فردا صبح بیا کنار کلبه‌ی من توی جنگل!!

پسرک بلافاصله به خانه برگشت.
پسرک بلافاصله به خانه برگشت.

پسرک بلافاصله به خانه برگشت.
پدر و مادرش او از دیدن او خیلی خوشحال شدند و البته خیلی هم تعجب کردن!!

مادرش در حالی که در مزرعه رو به روی تنها پسرش باز کرد، فریاد زد:

چطور ممکنه؟؟ تو چیکار کردی؟؟

پدرش با چشمانی پر از اشک گفت:

«اوه پسر عزیزم، ما انتظار نداشتیم دوباره تو رو ببینیم. تو به ملکه دروغ گفتی؟ تو که طلا نداشتی. چطور ممکنه که تو تونسته باشی به خونه برگردی؟؟؟

پسر همه‌ی داستان رو برای پدر و مادرش تعریف کرد. پدر و مادرش دور میز نشسته بودن و با دهن باز به پسرک گوش میدادن!!
بعد از اینکه حرف‌های پسرک تموم شد، همه سکوت کردن.

سپس پدرش گفت:
پسرم من کلبه‌ای که ازش صحبت میکنی رو میشناسم. این کلبه بالا جنگل قرار داره. ما تا تاریک شدن هوا صبر میکنیم، به داخل جنگل میریم و دنبال سرنخ میگردیم تا بتونیم اسم این جن جادویی رو پیدا کینم!!

بالاخره هوا تاریک شد. اونا با یک شمع از مزرعه به سمت جنگل حرکت کردن.

با نور یک شمع، آنها راه خود را در سراسر مزرعه، از دروازه بالا و به داخل جنگل طی کردند. اونا رفتن و رفتن تا به یه زمین مسطح رسیدن و توقف کردن.

در مقابل اونا یک کلبه سفید کوچک قرار داشت
در مقابل اونا یک کلبه سفید کوچک قرار داشت

در مقابل اونا یک کلبه سفید کوچک قرار داشت که دود از دودکشش بیرون میومد. درون کلبه آتشی سوزان قرار داشت که جن روبروی آن ایستاده بود.
اونا از پنجره به داخل کلبه نگاه کردن.
جن که پشتش به پنجره بود با خوشحالی روی سازش می کوبید و این آهنگ رو میخوند:

این پسر اصلا موفق نمیشه

که اسم منو حدس بزنه و آزاد بشه

اوه که چقدر کارش سخته

چون اسم من رامپل استیکسه

چون اسم من رامپل استیکسه
چون اسم من رامپل استیکسه

با شنیدن این حرف پسرک و خانواده‌اش خوشحال شدن. اونا دست به دست هم به خانه برگشتن، سپس به رختخواب رفتن و منتظر طلوع آفتاب موندن.
صبح روز بعد پسرک به کلبه‌ی جن کوچولو رفت و در زد.

جن گفت:

بیا داخل.

پسر وارد شد و روی صندلی روبروی جن نشست.

جن ادامه داد:

حالا می‌خوای اسم من رو حدس بزنی؟

پسر که نمیخواست سریع دست خودشو رو کنه با تعجب گفت:

اسپیدل ویک؟

هههه…اسپیدل ویک اسم من نیست! ‘دوباره حدس بزن!
هههه…اسپیدل ویک اسم من نیست! ‘دوباره حدس بزن!

جن فریاد زد:

هههه…اسپیدل ویک اسم من نیست! ‘دوباره حدس بزن!

پسر که تظاهر میکرد چیزی نمیدونه گفت:

اوه…خب، گلدسپین چطور؟

جن فریاد زد:

هههه… گلدسپین اسم من نیست! دوباره حدس بزن!

پسر به آرامی به جلو خم شد و با لبخندی دلنشین گفت:

رامپل استیکس چطور؟

جن از ناراحتی فریاد زد:
غیرممکنه، فقط مادرم نام من رو می‌دونه. این امکان نداره، اصلا نمیشه!!

اتفاقی که بعدش افتاد خیلی ناراحت کننده و وحشتناک بود. جن از شدت عصبانیت دستشو روی موهاش گذاشت و اونقدر کشید که به دو قسمت مساوی تقسیم شد!!

پسرک چیزی که میدید رو باور نمیکرد!!

حالا در مقابل او دو جن یکسان ایستاده بودن
حالا در مقابل او دو جن یکسان ایستاده بودن

حالا در مقابل او دو جن یکسان ایستاده بودن. یکی از جن‌ها به دیگری اشاره کرد و گفت:

تو باید الان برده من باشی!

اون یکی فریاد زد:

نه اصلا!! این تویی که باید برده‌ی من باشی!!

درگیری شدیدی بین دو جن در گرفت. در میان این هیاهو پسرک به آرومی از در بیرون رفت و از جنگل به طرف خانه رفت.

حتما خوشحال میشید که من بگم پسرک در نهایت برده‌ی هیچکدون از جن‌ها نشد. اون به سلامت به آغوش خانواده بازگشت و اونا زندگی طولانی و مرفهی در کنار هم گذروندن.
از طرف دیگه جن‌ها دیگه هیچوقت دیده نشدن و از اون روز به بعد همه میگن که اون کلبه‌ی کوچیک سفید، خالی مونده!!

برای دیدن بیش از ۱۰۰ داستان کودکانه زیبا روی لینک زیر کلیک کنید:

mooshima.com/mag/children-story/

برای سفارش کتاب داستان اختصاصی کودک روی لینک زیر کلیک کنید:

کتاب داستان اختصاصی کودک

نسبت به این مطلب چه حسی داشتی ؟

روی شکلکی که نزدیک به حست هست کلیک کن

  • 🤬
  • 🤢
  • 🤔
  • 🤪
  • 😍

میانگین آراء 5 / 5. تعداد: 1